تنها در چند کلمه

سايبان آرامش ما    " ماييم "

پس اين سايبان را از "ما" مگير !

     سهراب سپهری  

طلوع   

  
نویسنده : طلوع ; ساعت ٦:٠۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ فروردین ،۱۳۸۳


! ... وقتی نيستی

وقتی نيستی گل هستی خشک و بی رنگ ميشه

نميدونی که چقدر دلم برات تنگ ميشه !!!!

از ساعت ۱۲:۳۰ بعدازظهر تا دقيقا ساعت ۸:۱۰ شب پای دو تا مسئله ی Statistics بودم و آخر هم يکيش حل نشد !

فردا انگاری ۱۶ به در هست ولی کو حوصله ؟!

بايد برنامه بازی Hangman رو بنويسم و اصلا نميتونم Logicاش رو پيدا کنم چه برسه که .... !

چقدر آروم ميشم وقتی صدای مامان بزرگم و ميشنوم ... کاش پيشم بودی مامانی  !

از اينکه استعداد نوشتنم و از دست دادم ميخوام عين همه ی سران وبلاگ نويس که هر گوشه و کنار مجله راه انداختن از جمله: کاپوچينو  و سياه سفيد و سقف و ... يه Domain بگيرم و اسمشو بذارم کافی موکا (Coffee MoCa) و از چند تن بی استعداد ديگه دعوت به همکاری کنم !

فعلا همين !

وقتی نيستی همه ی پنجره ها بسته ميشن ...

روز واسم هفته ميشه٬ هفته برام ماه ميشه

  
نویسنده : طلوع ; ساعت ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ فروردین ،۱۳۸۳


 

دربارش باهات حرف نميزنم و بهت چيزی نميگم فقط واسه اينه که نميخوام اعصابمو خراب کنم مثل چند ماهه پيش يادته که٬ فقط يه وقت فکر نکنی که نميدونم و متوجه نيستم ... همه چيز رو ميدونم چون همه چيز عين يه روز روشن ِ ... !

راستی ...

به کارهات برس ... هر وقت کارهات تموم شد ميدونی کجام !

کاش وقتی آرزويی ميکنيم

از دل شفاف مان هم رد شود

مرغ آمين هم از آنجا بگذرد

حرف های قلبمان را بشنود

  
نویسنده : طلوع ; ساعت ۳:٤٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٠ فروردین ،۱۳۸۳


سنگ٬ کاغذ٬ قيچی

ياد خيلی چيزها به خير ... ياد شيطنت های بچگانه ی شيما٬ ياد کش بازی با پريا و پريس و مهرنوش و مرجان و مريم٬ ياد قايم موشک٬ ياد وسطی٬ ياد گُرگم به هوا٬ یاد اون شور و شر بچگی ...

سنگ٬ کاغذ٬ قيچی !!!

يه قدم فيلی !!! 

سکُ سُک !!!

بُل !!!

.

دلم ميخواد برم قدم بزنم هوا خيلی توپ شده !

  
نویسنده : طلوع ; ساعت ٩:٤٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٧ فروردین ،۱۳۸۳


اينم از شروع سال ۸۳

سرماي سياه زمستان مي رود

 بهاران با تمامي  زيبايي و شكوفايي  از راه مي رسد

 كوه  و دشت  و دمن  همگي  خبر از

 بهاري  زيبا  و سرسبز مي دهد

غنچه هاي گل همچون  نوزادي

 كه تازه  پا به عرصه ي وجود گذارده  شكوفا مي شوند

 اي ياران بهاران  از راه مي رسد

 و اميد كه ،  سالي نو سرشار از عشق و صفا  به ارمغان بياورد

  
نویسنده : طلوع ; ساعت ٦:٥٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ فروردین ،۱۳۸۳


 

دلم خيلی گرفته ... از همه چيز و هيچ چيز ... !

گر آفتابی شوی ... آفتاب نيز رفيقت ميشود

  
نویسنده : طلوع ; ساعت ٧:٥۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ اسفند ،۱۳۸٢