! ... زندگی که به آخرش نرسيده

يه روزه کاملا مزخرف کاش بودی باهات حرف ميزدم ... خاک بر سر اين پارس اس ام اس ... !

 

خوب از کجاش بگم ... ؟!<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

ساعت 12:20 بعد از اتمام کلاس ها تو پارکینگ لات دانشگاه:

 

شیما: مهرنوشی ... بیا امروز بریم خودمونو مهمون کنیم.

مهرنوش: آره آقا ... میخواستم بهت بگم بیا بریم سر راه Burger King بعد هم بریم خونه و سریال و هم ببینیم.

شیما: Burger King ؟ آقا بیا بریم اونجایی که اون دفعه من با Justin و هنا رفتم. اسمش چی بود ؟

مهرنوش: Boston Market.

شیما: حالا البته هر کدوم که سر راهه دیگه. خیلی گشنمه.

 

 ساعت 12:30 تو ماشین:

شیما: آقا بیا آهنگ معین قدیمی رو گوش کنیم ...

 

ساعت 12:35 معین داره میخونه : من از این دنیا چی میخوام ... هنگام ورود به خیابون اصلی Road 1:

 

شتلق ...... !!!!!

یه تکون درست حسابی .... !!!!!

 

ساعت 12:38 مهرنوش تو ماشین و شیما تو خیابون:

 

شیما: Oh My God !!!!

 

آره ... یه آقای کاملا خوشتیپ با ماشین Jeep مبارکشون زدن به ماشی.... ! دیگه براش "ن" نمونده.

 

پشت ماشين به دیار باقی شتافت و من و مهرنوش هنوز زنده ایم ... فقط از پشت درد موندیم چی کار کنیم ... !

 

همیشه بدم میومد جلو جلو برنامه ریزی کنم ... میشه یه چیزی عین این ... خودمون و که مهمون نکردیم هیچ ... سریال که ندیدیم هیچ ... ماشین داغون شد رفت تو بیمارستان مخصوص و ما هم از گردن درد و پشت درد نمیتونیم بشینیم ... ! میترسم ما هم بشیم ... مهرنو... و شیم...

فردا جفتمون امتحان داريم ...مهرنوشی بوس بوس ... آخ گردنم 02.gif

/ 0 نظر / 21 بازدید